قهرمان ميرزا عين السلطنه

789

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دو امامزاده دو امامزادهء ديگر شهر را زيارت كردم . گنبد يكى از آنها ترك‌ترك و به مثل آجركارى مسجد و آن برج ساخته شده بود . معلوم مىشود اين هرسه بنا در يك عهد شده است . رو به منزل رفتيم . باد مىآمد ، ابر هم بلند شد . كم‌كم بناى آمدن باران شد . تا الان كه دو ساعت از شب رفته است باران مىآيد . صداى رعد و برق متصل به گوش مىرسد . بد بود طهران مىرفتيم و باران نخورده خيس نشده اسبابها ضايع نشده . فردا براى سنگينى چادرها دو ساعتى گفتگو داريم . هواى بهشت چهارشنبه 17 - صبح زود بيدار شديم . ديشب تا ساعت سه و نيم باران آمد . بعد الحمد لله ساكت شد و راحت خوابيديم . اين باران ديشب يك طراوت و لطافتى مخصوص به زمين و زمان داده كه هرچه تعريف و تمجيد كنيم كم است . هوا ابر بود . باد نمىآمد . يك ساعت در اين هوا كه حقيقت مثل بهشت بود گرديدم . اگر در شعر و شاعرى بهره و نصيبى مىداشتم جاى آن داشت كه براى اين هوا و صفا قصيدهء غرائى مدح گويم . حالا كه نظما نمىتوانم تعريف كرد پس نثرا كرده باشم . گمان مىكنم هواى بهشت همين هواست كه من ديدم . اگر امروز دماوند را قدما ديده بودند جنات اربعه را فراموش مىكردند يا دماوند را افضل از آنها مىشمردند . صبح است و ژاله مىچكد از ابر بهمنى * ترك صبوح ساز و بزن جام يك منى در بحر مائى و منى افتاده‌ام بيار * مى تا خلاص بخشدم از مائى و منى خون پياله خور كه حلال است خون او * در كار باده كوش كه كارى است كردنى گر صبحدم خمار ترا دردسر دهد * پيشانى خمار همان به كه بشكنى ساقى به هوش باش كه غم در كمين ماست * مطرب نگاه‌دار همين ره كه مىزنى مى ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت * خوش بگذران كه بگذرد اين پير منحنى ساقى به بىنيازى يزدان كه مى بيار * تا بشنوى ز صوت مغنى هو الغنى حافظ نهال قد تو از جويبار حسن * خون خورد و بر نشاند تو خواهى كه بركنى گاودانه در اين صفا و هواى خوش سوار شده با سليمان ميرزا هرچه حاصلها را گردش كرديم چيزى نداشت . تعجب است كه اين همه حاصل يك بلدرچين ندارد . فقط از حاصل دماوند چيزى كه درو شده بود « گاودانه » بود . مابقى باقى بود . سه ساعت و نيم تا مهرآباد كه نزديك بومهند است آمديم . ناهار آنجا خورديم . آب بدى داشت . قدرى استراحت كرده چاى خورده سوار شديم . با راه الاغ سه ساعت ديگر تا شمس‌آباد آمديم . بين راه بيچاره مازندرانى دلش به شدت درد گرفته بود . مثل آدم مارگزيده بر خود مىپيچيد . قدرى شربت درست كرده داديم خورد . دو سه نفر هم ولايتى رسيدند . نگاه